♥سکوت تلخ ♥
آره همون بودهمون که ادعا میکرد"من بدون تو میمیرم" الان روبروش نشسته بودواینطوری نگاهش میکرد؟
توی دلش تبسمی به قصد انکار زدوفکری کرد"میبینم که هنوز زنده ای پس دروغ میگفتی.همه دخترا ها همین هستند"............
مترو ایستاد سوار شد.عجله ای برای نشستن نداشت.
چون صندلی خالی زیاد بود.سرفرصت یه چند قدمی توی واگن قدم زدو یه جا انتخاب کردونشست.
روبروش یه زنه میانسال و یه دختره جوان نشسته بودن که......
وای باور کردنی نبود!یعنی خودش بود!؟آره خودش بود....
پسره خاطرات تلخ گذشتشو تو ذهنش مرور میکرد.خاطراتی که زخم عمیقی بهش زده
